اینجا کوله پشتی ای از خاطراته
یاس ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می گیرند. شبنم، گل واژه اشک های توست ای شقایق دشتستان صبوری؛ ای هم آغوش پروانه ها؛ ای صفای گل سرخ؛ ای نرگس عشق؛ ای اقاقیای محبت؛ تو شمیم گل محمدی و رایحه گل نسترنی. مادر، تو از همه گل ها زیباتر و از همه آنها خوش بوتری، در سالروز یاد تو، عطر همه گل های شکفته را نثار وجودت می کنم. به نام تو شروع می کنم ای مهربانم ! ای تنها آرامش جان و روح خسته ام ... ! نیمه شب است ... و من هستم ... و تنها صدای تپش قلبم !.... قلبی که یادش از تو سرشار است و امیدش همه لطف توست ! می نویسم...بر صفحه ی سپید سر رسیدم ... صفحه پر شده از قطرات ریز اشک ... دست خودم نیست از تو نوشتن همیشه مرا می شکند ای خدای مهربانم ... میشکند...چرا که لبریزم از نیاز به تو و مهر و محبت تو ای مهربان ... خدای من !... می خوانمت .... ! با سوز دل می خوانمت !.... یا الله ! یا الله ! یا الله ! با چشمانی پر از اشک و با دلی تنها و خسته و روحی امیدوار به رحمتت می خوانمت ... ! و قسمت میدهم به خدایی ات ! مرا لحظه ای به حال خود وامگذار !....مگذار غیر از آنچه که تو می خواهی باشم ای خدای مهربانم ! ... و اکنون ... ! بعد از سخن گفتن با تو ! و بعد از آن اشکها...من سرشارم از سکوت ! ... سکوتی شیرین از جنس انتظار !... خدای مهربانم !...من خود و زندگی ام را با دلی پر امید به دستان هدایتگر و مهربان تو می سپارم ... ! خدای من ! جانا !... تو خود قلب شکسته ام را به دست خود گرفته ای ! ... از تو می خواهم قلبم را در پناه جاودانگی آرامش ات ... در پناه جاودانگی عشقت نگه داری ... ! خدایا ! ... تو را قسم به معصومیت اشک هایم ... همراهم باش و بهترین ها را در هر لحظه از زندگی ام به من هدیه کن ! مثل همیشه ! و تا همیشه ... ! که سخت محتاج عشق و آرامش تو هستم ای تنها پناه و تکیه گاه زمین و آسمانم ... ! خدایا ! معجزه ی زندگی ام را از تو تنها می خواهم ! ... آرامشم را....عشقی پاک و الهی را ... تنها از تو و قدرت بی کرانت می خواهم که تو قدرتمندترینی .... ! خدای من ! خوب می دانم که می دانی ! ... حضور توست در لحظه لحظه ی زندگی ام که اجازه ی نفس کشیدن به من میدهد ... لطف و کرم توست که حفظم می کند ... در برابر همه ی سختی های زندگی ... ناملایمات ... و این دنیای غریب ...................... پس ای مهربان و رئوف ! ای بیکران ! و ای قادر متعال ! رحم کن بر من که سراسر نیازم و تمنا !.....که تشنه ی آرامشی ام ژرف ... که تشنه ی عشقی پاکم و ابدی ! ...... مهربانا ! ... من ایمان دارم به رحمت تو ! به لطف تو ! و اینکه روزی به تنهایی من پایانی شیرین و زیبا با معجزه ای ناب خواهی داد ! خدایا ! .... من تجربه ی لحظاتی ناب و سرشار از آرامش و عشق را در زندگی ام تنها از تو و دستان سرشار از عشق و قدرتت می خواهم خدای مهربانم ! ... خدای من ! تو را سپاس برای هر آنچه که به من هدیه کرده ای و هر آنچه که به من عطا خواهی کرد ای بی نهایت بخشنده ! تو راسپاس برای حضورت در جان لحظات زندگی ام ! تو را سپاس که مرا عاشق خود کرده ای ! تو را سپاس ! تو را سپاس ! تو را سپاس ! تو را سپاسی ژرف به ژرفای بخشندگی ات ای یکتا تکیه گاه من ! اگه ديدي بغض كردي؛ ولي دليل گريه كردن پيدا نمي كني اگه دنبال يه جايي مي گشتي كه داد بزني ... بدون دل خدا برات تنگ شده و مي خواد صداش كني. انگار يك قرن از زماني كه تو رفتي مي گذرد يك قرن از آن خداحافظي تلخ تو رفتي و من نظاره گر رفتنت بودم تو رفتي و من نظاره گر فاصله اي كه بينمان افتاده بود،بودم فاصله اي كه هر لحظه بيشتر مي شد من نظاره گر آن خداحافظي تلخت بودم تو برايم دست تكان دادي و براي هميشه رفتي براي هميشه! و من تا ابد بي سنگ صبور ماندم گفتمش دل میخری؟پرسید:چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود دلم می لرزد وجودم پوسته خالی تنهائیست بازوان ناتوانم تکیه گاهی استوار می خواهد دستت را به من بده دستت را به من بده تا در فراز ونشیب این راه پر پیچ وخم عصای دل لرزانم باشد تپش قلبم آهنگ رقص لاله های دشت خون است تو را می جویم که همراهم باشی که صدای پای بیمارم باشی که صدای عشقم باشی استاد در جواب گفت:به گندمزار برو و پربارترين خوشه را بياور،اما هنگام عبور از گندمزار به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد به گندمزار رفت و بعد از مدتي طولاني بازگشت. استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!هرچه جلوتر مي رفتم،خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين،تا انتهاي گندمزار رفتم... استاد گفت:عشق يعني همين! شاگرد پرسيد:پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور،اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب بازگردي! شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي بازگشت. استاد پرسيد:چه شد؟او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم،انتخاب كردم . ترسيدم كه اگر جلوتر بروم،باز هم دست خالي برگردم. استاد گفت:ازدواج هم يعني همين!! زندگي برگ بودن در مسير باد نيست امتحان ريشه هاست ريشه هم هرگز اسير باد نيست زندگي چون پيچكيست انتهايش ميرسد پيش خدا




![]()
تشنه ام تشنه جرعه های گوارای عشق![]()



| Design By : Pichak |













